|
محسن محسن محسن!!!
باز تو پیدات شد باز چیه؟
امشب چیکاره ای ؟!
باز چه خوابی دیدی امید؟
امشب جشن دختر خالمه !!
خوب!...
آره می خوام بیایی یه گوشه از هنرتو نشون بدی !!
امید جان گفته بودم که کار نمی کنم فقط تدریس . تازه اصلا روحیش هم ندارم الان
محسن فقط همین یه بار . تورو خدا...
---------------
عروس و داماد کنار هم آماده شدند واسه رقص تانگو
همه چشمها دوخته شده بود به من که با ویولونم آماده اجرای برنامه بودم
دلم خیلی گرفته بود . هوای اونجا نفسم رو تنگ کرده بود
همه خیره شده بودند به من
یه نفس آروم کشیدم گره کرواتمو صاف کردم و آرشه رو آماده کردم برای کشیدن روی سیم
و برنامه شروع شد . چراغها خاموش بود و فقط نور تصویر بردار بر لباس سفید عروس می ریخت
همیشه آهنگهای عارف رو خیلی دوست داشتم و آهنگ((بگذر زمن ای آشنا )) رو بیشتر از بقیه
همزمان که می زدم نگاهم به گوشه ای از آسمون بود
احساس کردم صورتم خیس شد یه قطره اشک.
((باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد))!!آشکارا اشک میریختم
دوست داشتم هر چی تو سینمه تو صدای سازم خلاصه کنم
انتهای موزیک بود ..چراغها روشن شد و واقعا چه منظره زیبایی
عروس سر روی شونه داماد گذاشته بود و زار زار گریه می کرد .
و داماد هم با اون گریه می کرد
حس من هم به اونها انتقال پیدا کرده بود و خودم هم دست کمی از اونها نداشتم
صدای تشویق به اوج خودش رسیده بود اما اونها از هم جدا نمی شدند . شاید تا اکنون همچین
حس زیبایی رو تجربه نکرده بودند .
من هم سازمو بغل کردم و دوباره به آسمون نگاه کردم به ستاره خودم نگاه کردم و این حس تو قلبم به
وجود اومد که به جای سازم یه زمانی ، یکی ، توی این دنیای کوچیک توی سینه من جا می گیره
یکی که اطمینان دارم عاشق ترین دختر دنیا میشه
هنوز هم منتظرم
دوست دارم خدا و میدونم که اون یه جایی همین نزدیکیهاست.
همین نزدیکیها.....
|