|
همانطور که می دانید چند روز دیگه روز مادر است به مناسبت این روز مطلب زیر را برای شما گذاشته ام وپیشاپیش این روز بزرگ را به مادر خودم وتمام مادران دنیا تبریک می گویم وقتی خدا مادران را می آفرید در روز ششم تا دیر وقت کار می کرد. فرشته ای اومد و پرسید؟چرا انقدر روی این یکی وقت می گذاری؟ و خدا پاسخ داد:می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش کنم؟ باید قابل شستشو باشه ،ولی پلاستیکی نباشه.بیش از ۲۰۰ قست قابل حرکت داشته باشه که قابل تعویض با شند.و باید بتونه از همه جور غذا استفاده کنه.باید بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگیره.باید ببوسه که از زانوی زخمی تا قلب شکسته ای رو شفا بده.وهمه ی اینها رو باید با دو تا دست انجام بده. فرشته تحت تاثیر قرار گرفته بود. فقط دو تا دست غیر ممکنه.مطمئنی این یک مدل درست و استاندارده؟ این،همه کار برای امروز زیاده،بقیش رو بگذار برای فردا و تکمیلش کن. نمی تونم دیگه،آخرای کارمه.چیزی نمونده که موجودی رو که محبوب قلبم هست روکامل کنم. وقتی بیمار می شه خودش،خودش رو معالجه می کنه و می تونه ۱۸ ساعت در روز کار کنه. فرشته نزدیک تر اومد و زن رو لمس کرد: این که خیلی لطیفه!! بله لطیفه.ولی قوی درستش کردم.نمی تونی تصور کنی چه چیزهایی رو می تونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز بشه. فرشته پرسید؟می تونه فکر کنه؟ خدا پاسخ داد:نه تنها فکر می کنه می تونه استدلال و بحث و گفتگو هم بکنه. فرشته گونه زن رو لمس کرد:خدا فکر کنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی!سوراخ شده و داره چکه می کنه! خدا اشتباه فرشته رو تصحیح کرد:چکه نمی کنه ،این اشکه. فرشته پرسید : به چه دردی می خوره؟ اشکها روش او هستند،تا غمهاش،تردید هاش،عشقش،تنهائیش،رنجش و غرورش رو بیان کنه. فرشته هیجان زده گفت:خداوندا تو نابغه ای،فکر تمام چیزهای خارق العاده رو برای ساختن مادرها کردی... فقط یک چیزش خوب نیست. خودش فراموش می کنه که چقدر با ارزشه. + نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 12:43 توسط محسن |
من برای سالها می نویسم ، سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادر بزرگ حقیقت داشت ، همیشه یکی بود . یکی نبود... + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 12:26 توسط محسن |
محسن محسن محسن!!! باز تو پیدات شد باز چیه؟ امشب چیکاره ای ؟! باز چه خوابی دیدی امید؟ امشب جشن دختر خالمه !! خوب!... آره می خوام بیایی یه گوشه از هنرتو نشون بدی !! امید جان گفته بودم که کار نمی کنم فقط تدریس . تازه اصلا روحیش هم ندارم الان محسن فقط همین یه بار . تورو خدا... --------------- عروس و داماد کنار هم آماده شدند واسه رقص تانگو همه چشمها دوخته شده بود به من که با ویولونم آماده اجرای برنامه بودم دلم خیلی گرفته بود . هوای اونجا نفسم رو تنگ کرده بود همه خیره شده بودند به من یه نفس آروم کشیدم گره کرواتمو صاف کردم و آرشه رو آماده کردم برای کشیدن روی سیم و برنامه شروع شد . چراغها خاموش بود و فقط نور تصویر بردار بر لباس سفید عروس می ریخت همیشه آهنگهای عارف رو خیلی دوست داشتم و آهنگ((بگذر زمن ای آشنا )) رو بیشتر از بقیه همزمان که می زدم نگاهم به گوشه ای از آسمون بود احساس کردم صورتم خیس شد یه قطره اشک. ((باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد))!!آشکارا اشک میریختم دوست داشتم هر چی تو سینمه تو صدای سازم خلاصه کنم انتهای موزیک بود ..چراغها روشن شد و واقعا چه منظره زیبایی عروس سر روی شونه داماد گذاشته بود و زار زار گریه می کرد . و داماد هم با اون گریه می کرد حس من هم به اونها انتقال پیدا کرده بود و خودم هم دست کمی از اونها نداشتم صدای تشویق به اوج خودش رسیده بود اما اونها از هم جدا نمی شدند . شاید تا اکنون همچین حس زیبایی رو تجربه نکرده بودند . من هم سازمو بغل کردم و دوباره به آسمون نگاه کردم به ستاره خودم نگاه کردم و این حس تو قلبم به وجود اومد که به جای سازم یه زمانی ، یکی ، توی این دنیای کوچیک توی سینه من جا می گیره یکی که اطمینان دارم عاشق ترین دختر دنیا میشه هنوز هم منتظرم دوست دارم خدا و میدونم که اون یه جایی همین نزدیکیهاست. همین نزدیکیها..... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 21:20 توسط محسن |
زندگی مانند مرد یخ فروشی است که از او سئوال کردند فروختی؟!
گفت نخریدند تمام شد .... من هم دارم تمام می شم خدایا یه سئوال چرا هیچ کس با من نمی مونه شاید امتحانهای من خیلی سختند ؟ نمی دونم شاید هم اونها یه عشق زمینی می خوان ؟ خدایا جوابم بده + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 16:4 توسط محسن |
قلم ، مضطرب از اين گوشه به آن گوشه دفتر مي رفت. گره در ابروانش و غرولندي زير لب! شاعر آمد و خواست شعري بنويسد.... که قلم خود را کنار کشيد و گفت: تو عمري مرا به کار کشيده اي ، اما هنوز آس و پاسي! شاعر گفت: من از عشق و محبت مي گويم اما مردم از مرگ و نفرت مي خواهند! قلم گفت: بنويس عشق و محبت با مرگ و نفرت از بين نمي رود! تقدیم به محسن گلم + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 18:33 توسط محسن |
آره مینا تو کاملا درست میگی خیلی وقته گذشته از سما و سوگند و بهار و راحیل و مریم و نسیم و نادیا وسرور خیلی های دیگه که شمارشون از دستم رفته گرفته تا تو خیلی ها با من بودن شاید واسه اولین باره که جلو همه دارم اعتراف میکنم شاید تعداد دخترهایی که عاشق من بودن بیشتر از صدها نفر بشه شاید تماسهاشون با من طوری بود که من حتی فرصت روشن خاموش کردن موبایلم هم نداشتم آره از اون روزها خیلی میگذره خیلیهاشون هم منو نفرین کردن واسه کنار گذاشتنشون راست میگی تمام اینها حقمه چون یک عشق واقعی نداشتم و پیدا نکردم افسوس که تو که منو می پرستیدی هم اینجوری میگی اتفاقا من هم به زندگی جدیدم عادت کردم به تنهاییهام به کز کردنهام و به ساز زدنهام اگر شماره ای از تو داشتم خیلی زودتر از اینها بهت زنگ می زدم فقط برای دردو دل فقط برای اینکه بگم آدممممممممممممممم شدم اما افسوس که تو هم مثل بقیه افسوسسسسسسسسسس اگه خواستی من هستم تا واست تعریف کنم اگر تو نیایی فکر میکنم باید مزایده بذارم برای فروش قلبی که تو واسش روزی میمردی... خوش باشی ............ + نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 21:56 توسط محسن |
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 11:29 توسط محسن |
چرا باید با تو باشم ؟!!! تو که دلت با من نیست. چرا باید با تو باشم ؟ تو که لحظه هایت با من نیست . چرا باید با تو باشم؟ وقتی تو را در آغوش دیگری میبینم . کدامین گناه از آن من است ؟ منی که در راه رودخانه گل آلود قرار گرفتم و با آرزوی گرفتن تو از آب غرق شدم. منی که یکی از هزاران قربانی تو بودم . چرا باید لحظه ای با تو باشم ؟ تویی که خدایان عشق نفرینت کردند !!و از بوی گل سرخ سهمی نداری... + نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 18:55 توسط محسن |
چه غروب غم انگیزی!! چقدر سخته محسن تو شب تولدش تنها باشه چقدر سخته آدم تو شب تولدش به جای فوت کردن شمعهای تولدش به آسمون نگاه کنه و آه بکشه . نفرین نفرین نفرین.... بر آن کس که شب میلاد من را بارانی کرد و من با چشمانی اشک آلود زبانی ناتوان و قلبی مالامال از درد سکوت میکنم . فقط سکوت تا خدا تاوان قلب شکسته من و اشکهای شب تولدم را از ان که مرا تنها گذاشت بگیرد . تولدت مبارک، چه مبارکی پس از مرگ....
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 20:38 توسط محسن |
همه ما یه جورهایی گم شده بودیم . همه بچه ها دسته جمعی اسم مادرهامونو صدا می کردیم اصلا بذارید از اول واستون بگم قرار بود مامان و من بریم توی بازار . یه بازار شلوغ قرار بود واسم یه دونه از بال فرشته ها بخره . خودش قول داده بود !!! وارد بازار که شدیم چادرش رو سفت گرفته بودم . آخه از گم شدن می ترسیدم.. بازار پر از آدم بود . صداها به اوج رسیده بود . به یه مغازه ای رسیدیم بال فرشته داشت اما سیاه بود . از مامان پرسیدم مامانی مگه بال فرشته ها هم سیاه می شن؟!!!! مامان گفت نه پسرم اونها بالهاشون رو سیاه میکنن تا به آدمها بگن فرشته ها همشون خوب نیستن ... کمی جلوتر رفتیم یه مغازه بزرگ نورانی دیدم که یه فرشته بزرگ مشغول گریه کردن بود . خیلی دلم واسش سوخت اشکهاش مثل بارون از چشماش میومد . چه چشمهای قشنگی داشت نا خودآگاه به سمت اون کشیده شدم دستهام از دستهای مامان جدا شد رفتم پیشش گفتم سلام !! گفت سلام آقا کوچولو .. گفتم اگه یه چیزی ازت بخوام بهم میدی ؟ با گریه گفت نکنه تو هم بال فرشته می خواهی !!! گفتم آره گفن بال بهت نمی دم اما یه پر کوچولو بهم داد گفت با این بال تا خود خدا هم میتونی بری. گفتم من می خوام با مامانم برم همین که برگشتم پر فرشته رو نشون مامان بدم دیدم هیچ کس دورو برم نیست من گم شده بودم ..... تمام بازار سیاه شده بود و من گریان در پی چادر سپیدی که تمام رویاهام و آسایشم در گرو اون بود شتابان در پی مامان می دویدم اما همه مسخرم میکردن
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 19:33 توسط محسن |
هیچ وقت خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 10:42 توسط محسن |
زبانم روزه است وگر نه حرفهای زیادی دارند . مدتهاست روزه سکوت گرفته ام . اون دیگه بر نمی گرده فقط همین به من میگفت دعا کن قلب سنگیم به حالت بسوزه و نرم بشه من دعا کردم دخیل هم بستم به ضریح امام رضا ولی نمی دونم چرا هیچ موقع قفل دخیل من باز نشد محسن گریه نکن طاقت بیار دنیای تو تموم نشده محسن دووم بیار بیشتر از این التماسش نکن اون دیگه تو رو نمی خواد نه نه نه نه می خوام آخرین تقاضامو از خدا بکنم خدایا تمام ثواب روزه هام مال اون میدونم که روزه نمی گیره تمام نمازهام مال اون میدونم نماز نمی خونه تمام گریه های شب عاشورام مال اون می دونم اون شب گریه نکرد. اصلا تمام خوبی ها مال اون فقط فقط فقط خدایا یک بار دیگه کمکم کن که صداشو حداقل بشنوم دیگه هیچ چیز ازت نمی خوام --------------- صدای ربنا توی گوشم می پیچه بوی آش نذری راستی خدایا ممنونم که اجازه دادی یه روز دیگه هم روزه بگیرم صورتم رو آب میزنم که اشکهامو مامان نبینه الله اکبر.... خدایا بزرگیتو یک بار دیگه نشونم بده... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 19:17 توسط محسن |
پسر آخر خودت رو میکشی چرا آخه اینقدر ریشات بلند شدن چرا اون محسن قبلی مرده آدم احمق اون دیگه بر نمی گرده !!! اون اگه میخواست بمونه که تو رو به دست روزگار نمی سپرد ---- تو نمی فهمی یعنی نمیتونی بفهمی ----- آره فقط تو میفهمی!!! اگه من هم بخوام مثل تو همش یا گریه کنم یا یه گوشه کز کنم یا قرص بخورم یا به عکساش نگاه کنم دیوونه می شم و نفهم می شم -------- ولم کن دیوونه !!! -------- ببین کی به کی میگه دیوونه !!! یه نگاهی به سر تا پات بنداز اون وقت میفهمی کی دیوونست . بزار بره ولش کن دنبال یه عشق جدید باش ----------------------------------------------- من مطمئنم هنوز اون منو دوست داره و توی یکی از روزهای خدا ما با هم خوشبخت میشیم باز هم این اشکهای لعنتی سرازیر شدن همیشه وقتی ازش حرف می زنم اشکهام بی اختیار میریزن ----------------------------------------------- یه نوبت دیگه از دکتر واست گرفتم پاشو حاضر شو بریم. امیدوارم این یکی دیگه جواب بده و گرنه دیگه باید دخیل ببندیم ---------------------------------------------- چشمامو به سقف دوختم و با خودم فکر کردم چه دخیلی بالاتر از احساس من که به قلب اون قفل شده و گره خورده بود ..... ----------------------------------------------------------------------------------- + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 10:22 توسط محسن |
فاصله من و اون قدر همین یه رویای کوچیکه فقط همین رویایی که از حمام رفتن مشترک شروع شد تا تمام اشتراکات یک زندگی رویایی از شب عروسی تا روز مرگ باورها نمی دونم که کدوم نگاه زندگیم هرزه بود و به گناه آلوده بود که سرنوشت مرا به وادی سکوت کشاند شکستن چه واژه غریبی بود . زمانی که پی داشتن یک عشق بودم حس میکردم با اون جاودانه می شم مثل دنیای زندگیمون. تمام سعیم پاک کردن خرده خاطراتی بود که برای جدا شدن از آنها باید من هم میشکستم نابودی ..... اگه اون خاطرات نباشند من هم نابود می شدم اما باید مرد می بودم . مثل یک مرد تصمیم می گرفتم هر چقدر گفتم محسن محکم باش ..نتونستم . فاصله حق ما نیست وقتی که با دیدن کابوس بوسه هاش از خواب می پریدم هیچ چیز جز نگاه کردن به عروسک مشترکمون آرومم نمی کرد می خوام بنویسم تا بدونه چقدر دوستش دارم و داشتم هنوز هم واسه من میمیری .. شک دارم .مردن !!!!!!!!!! می خوام تمام بغض های فرو خفته ام رو فریاد بزنم ، زمانی که تهدید به شکایت کردن شدم زمانی که هیچ دلیلی برای نداشتن نجابتم نبود می خوام بگم اگه قراره عدل خدا اجرا بشه من هم باید به حقم برسم اگه اینجور نشه به عدالت خدا شک می کنم به دو دست بریده ابوالفضل شک میکنم به صورت سیلی خورده زهرا شک میکنم به مظلومیت حسین شک میکنم . و به اشکهای شب عاشورای خودم خدایا جوابمو بده می خوام تمام سدها رو بشکنم . خدایا می خوام تو نوشته بعدیم ،همه مانع ها رو بردارم میخوام بهش برسم دوباره حتی اگر قرار باشه خودم رو فراموش کنم خدایاتو رو علی عدالتت رو اجرا کن تو نوشت بعدیم حرفهایی می زنم،آهی میکشم تا عرشت بلرزه خدایا اون تمام عشق من بود..... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 19:43 توسط محسن |
این قصه بی پایان به انتها می رسد قصه ای که تدفین گل مقدمه آن است و مرگ کبوترها پایان آن سرود پیروزیمان را بر روی بالهای شکسته پرستوها جشن گرفتیم امروز روز مرگ عشق است دیگه هیچ بچه ای برای رسیدن به آغوش گرم مادرش اشک نمی ریزد ستاره های ما گم شده چشمکهاشون کم سو شده ابرهای سیاه پیمان ابدی تیرگی آسمان را امضا کرده اند دیگه هیچ صدایی از آسمان نمی رسه پسر آسمانی این روزها فقط قصه می خوره یه زمانی آسمانیها دوروبرش رو گرفته بودند اما اونها هم..... آسمان این روزها بیرنگ تر از همیشه است ۱ سال از تولدش گذشت تولد عروسک تنهاییهام همونی که عروس خیالی شبهای تیرگی آسمان بود مدتهاست رفته اما من هنوز چشم به راه بازگشتش هستم هنوز چشم انتظارم....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 11:59 توسط محسن |
انگار که صداي پر غصه ي نگاهم را نمي شنوي!! مي دانم. آن غرور پنهان هميشگي ات نمي گذارد که بگويي دلتنگمي.! به همان شب باراني که باران چشمهايم امانم نداد، قسم مي خورم که حتي شاپرک ها هم نفهمند روزي براي ديدنم لحظه شماري مي کني. پس بگو دوستم داري. حتي برای یک بار هم که شده ، همسفر آسمانی من . + نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 18:44 توسط محسن |
محسن هی محسن!!!!!!!! پا شو نکبت سلام سلام و مرگ کرایه خونه کو مگه نگفتی فردا؟ بگم عین سگ بندازنت بیرون به علی میدم .بابا من که از صبح تا شب دارم جون میکنم معلوم هست چه غلطی می کنی تو این شهر ؟ اصلا بابا ننت کجان؟ اون پدر..... و مادر..... کجان نکنه سر راهی هم هستی؟!! اول صبح می خواستم همچین بزنم تو چشش که بفهمه چی میگه تا فردا یا گورتو گم میکنی یا با پول میایی سرشو انداخت پایین بره بیرون گفتم داوود.آقا داوود صبر کن بذار من هم حرف بزنم می خوام بگم بابا و مامانم کجان میخوام بگم من بچه سر راهی نیستم من بابا دارم اسمش علی همون مولای همه آقای منه . من مادر دارم فاطمه من بابا و مامان حقیقیم رفتن پیش خدا توی آسمون اما افتخار میکنم وقتی اسم علی رو میارم اشک تو چشمام جمع شده بود من آدمم آقا داوود نماز می خونم اگه خدا خواست بی خانواده باشم اما علی رو ازم نگرفت اونها توی تصادف رفتن پیش خدا جنازه هاشونو من خودم خاک کردم با همین دستام دستامو بهش نشون دادم اگه ندارم الان پول کرایتو بدم خیالی نیست . می دونم این هم تقصیر منه که دارم هنوز قسط قبرشون رو می دم آخه با افتخار خاکشون کردم داوود من ندارم . فقیرم. بدبختم من جز این گیتار و ویولون چیزی ندارم بیا بردار ببر ورشون دار من دو تا داداش و دوست دارم اینها هم مال تو زیادتر از کرایت هم هست اما اگه شب تونستی سرتو آروم بذاری بخوابی .به علی نمیتونی ببخشید داوود من از امشب دیگه بهترین شام زندگیم که همبرگره هم نمی خورم میرم نون و خیار می خورم کرایتو می دم اصلا ما عادت به این ریختو پاشها نداریم داوود سرشو انداخت پایین و از اتاق رفت بیرون شاید اون حق داشت به هر حال صاحب خونه بود اما من هم که کم کار نمی کردم. زل زدم به چشمهای توی قاب عکس مامانم چه شوق عجیبی توی نگاهش بود شوقی که هر مادری بعد از مدتها می خواد بچشو در آغوش بگیره هنوز زندم مامان جون.. + نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 17:1 توسط محسن |
کاش می توانستم اینقدر از دینیای خیالیم فاصله گیرم تا زندگی لفظ خوشایندی باشد برای شروع دوباره . شروعی که سرآغاز آن شکست خوردن من است محسن باید بشکنه تا از نو متولد بشه تمام عقایدش باید از بین برده بشه قبول من می شکنم دفتر شعرم رو بسوزانید عکسهایم را پاره کنید نامم را از روی جلد کتاب خط بزنید تن زارم رو له کنید غرورم رو جریحه دار کنید احساسم رو ... نه این یکی رو ازم نگیرید من با احساسم زنده هستم تو رو مرگ پرستوها نکشیدش اون چه گناهی داره من احمقم که اون رو ایجاد کردم نفرین به من که احساسم هیچگاه نمی میرد و همیشه در درون چشمانم وجود دارد احساسم اشک میریزد احساسم اعتراف می کند تورو خدا ازم نگیریدش من واقعا میشکنم به من ببخشیدش + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 18:39 توسط محسن |
آره می نویسم چرا ننویسم؟!!
از والنتاین هم می نویسم از دستهایی که توی دستهای تمام پسر شهر هست و به هر کدام که می رسه میگه فقط تو تنها تورو دوست دارم خجالت بکش حیا کن نگاهی به ما بنداز روز عشقه عشق یعنی چی ، یعنی تو آغوش پسر مردم رفتن به بهانه آرامش آرامشی که فکر می کنی همه دنیا ازت گرفتن خجالت بکش دستهای مامانتو فروختی به همین سادگی لبهای پدرتو فروختی به همین سادگی بوسه های مادرانه را با بوسه های شهوت انگیز گرگها عوض کردی همه آرامش دنیا مال تو دیگه چی می خواهی ؟ عشقققققققققق؟ مگه لیاقتش رو داری ؟ چی می فهمی از عشق . از دوست داشتن چی می فهمی ؟ برو برو روز خودت و عشقت رو جشن بگیر برو امشب تو آغوشش بخواب معنای آرامش همینه . آزاد باش و رها دیگر هیچ نامی از من نیار که وجود این پسر تنها مالامال از کینه است راستی غریبه ... زن شدنت هم مبارک!!!!!!!! این آخرین افتخار بی پایان رویاهای شهوت انگیز اون پسره دیگه نمی خوام ببینمت . نمی خوام می فهمییییییی........... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 21:0 توسط محسن |
وای دمت گرم بامرام عجب حلیمی بود . خیلی وقت بود غذا به این باحالی نخورده بودم.یه پیاله دیگه فری داد دستم گفت بزن به بدن ! گفتم فری این یکیو که ندزدیدی:گفت آخه نکبت مگه میشه من چیزی رو مثل آدم بخرم... انگار زهر خورده باشم . فکر خوردن به غذای دزدی تنمو مور مور می کرد. من پولش رو میدم(اینو من گفتم). بیخود میکنی .اصلا من خر رو بگو که نگران این بچم که از گشنگی نمی ره برو هر غلطی می خواهی بکن. نمی دونستم چیکار کنم.توی دلم آشوب بود . از یه طرف باید میرفتم پول غذا رو بدم و از طرف دیگه تو جیبم ۵۰ تومن بود که با اون می خواستم برم دانشگاه.. در یک لحظه فکری از ذهنم عبور کرد ... نه نه دیوونه !! اما خوب کاریش نمی شه کرد!!!! تنها راهش همین بود . رفتم خونه طرف قفسه کتابهام . ۲۰ تا کتاب یک شکل چیده بودند کنار هم فقط ۲۰ تا مونده بود . از قفسه درشون آوردم. با آستینم خاکش رو پاک کردم. می خواهم تنها بمانم نویسنده:محسن رمضان زاده آخرین کتابی که نوشتم بود فقط ۲۰ جلد باقی مونده بود کتابی که واسه انتشار اون حتی ۱۰ شب گدایی هم کردم. برشون داشتم رفتم سمت پارک شهر . ساعت ۲ بود که رسیدم . همه مردم انگار اونجا جمع شده بودند خوش به حالشون بوی جوجه کباب پیچیده بود .دهنم آب افتاده بود . دوباره شکمم به قاروقور افتاد. سلام آقا کتاب می خرید:مرده یه نگاهی به من کرد بعدش گفت : دزدیه!!!!!!!!!؟ گفتم ببخشید قیافه من به دزدها می خوره؟ حالا مال کی هست؟ عشقو عاشقیه؟بده ببینم ... قیمتش چنده؟ من هیچگاه کتابهامو نمی فروختم همیشه هدیه می دادم اما این بار مجبور بودم ... همون قیمت روی جلدآقا. چه خبره مگه این کاغذ پاره ها چقدر می ارزن؟!! بغض کرده بودم . اما چاره ای نداشتم آقا شما هر چی که دوست دارید بدید . ۲۰ تا کتابم در عرض ۱ ساعت فروش رفت .از یه طرف خوشحال بودم که پول گیرم اومده می تونم برم جوجه کباب بخورم تازه پول حلیم رو هم بدم اما از طرف دیگه ناراحت بودم چون کتابهامو حراج کردم. اذان میگفتن ...نمازم رو خوندم و رفتم سمت حلیم فروشی تا گند فری رو درست کنم سلام آقا! سلام پسر جون بفرما چه آدم اخمویی مرده تاس با سبیلهای پهن مشکی با یه روپوش سفید آشپزی ... آقا دوست من صبح دو تا پیاله از این حلیمها رو از مغازتون..... هنوز حزفم تموم نشده بود که دیدم فریاد زد بگیریدش... تا اومدم حرفی بزنم دو نفر ریختن سرم اول که پولهامو برداشتن بعدش بردنم توی پستوی مغازه و باقی ماجرا... فکر کنم دماغم شکسته بود تنفسم سخت شده بود .پاهام ضربدری حرکت می کردن تا تو باشی که دیگه هر روز حلیم ندزدی.بی سرو پای دزد. دست کردم تو جیبهام .آقا پولهامو بدید... پول دزدیو بهت بدم چند جا رو خالی کردی . چند تا ضبط زدی؟ خون از بینیم را افتاده بود . ضعف کرده بودم .رفتم سر لوله کنار خیابون سرمو برم زیر آب یخ یه دفعه ته دلم خالی شد و هر چی تو شیکمم بود بالا آوردم . من ساده رو بگو که اومده بودم پول حلیمو بدم.. خون دماغم بند نمیومد . حال بلند شدن هم نداشتم کشون کشون رفتم تکیه دادم به دیوار توی پیاده رو دستمو گرفتم رو سوراخهای بینیم و بلند بلند شروع کردم گریه کردم ناله هام با گریه هام قاطی شده بود. مردم از کنارم رد می شدن و صدای سکه های اونها توی گوشم طنین می انداخت .مثل صدای ناقوسی که وقت مرگ مسیحیان به صدا در می آورند . فکر بدی نبود شاید این بار ناقوس مرگ من از طرف مردم شهر به صدا در آمده بود .... + نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 1:41 توسط محسن |
|
![]() ![]() ![]() | ||||||